تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

عشق آن نيست

  عاشق شدن لیلی و مجنون به یکدیگر

هر روز که صبح بر دمیدی         یوسف رخ مشرقی رسیدی

کردی فلک ترنج پیکر                ریحانی او ترنج از زر

لیلی ز سر ترنج بازی                کردی ز زنخ ترنج سازی

زان تازه ترنج نو رسیده             نظاره ترنج کف بریده

چون بر کف او ترنج دیدند          از عشق چو نار می کفیدند

شد قیس به جلوه گاه غنجش         نارنج رخ از غم ترنجش

برده ز دماغ دوستان رنج           خوشبویی ان ترنج و نارنج

چون یکچندی برین بر امد           افغان ز دو نازنین بر امد

عشق امد و خانه کرد خالی         برداشته تیغ لاابالی

غم دادودل از کنارشان برد         وز دلشدگی قرارشان برد

زان دل که به یکدگر نهادند         در معرض گفتگو فتادند

این پرده دریده شد به هر سوی    وان راز شنیده شد به هر کوی

زین قصه که محکم ایتی بود       در هر دهنی حکایتی بود

کردند بسی به هم مدارا             تا راز نگردد اشکارا

بند سر ناف گر چه خشک است   بوی خوش او گوای مشک است 

یاری که ز عاشقی خبر داشت     برقع ز جمال خویش برداشت

کردند شکیب تا بکوشند            وان عشق برهنه را بپوشند

در عشق شکیب کی کند سود     خورشید به گل نشاید اندود

چشمی به هزار غمزه غماز       در پرده نهفته  چون بود راز

زلفی به هزار حلقه زنجیر        جز شیفته دل شدن چه تدبیر

زان پس چو به عقل پیش دیدند   دزدیده به روی خویش دیدند

چون شیفته گشت قیس را کار    در چنبر عشق شد گرفتار

از عشق جمال  ان دلارام         نگرفت به هیچ منزل ارام

در صحبت ان نگار زیبا         می بود ولی نا شکیبا

یکباره دلش ز پا در افتاد         هم خیک درید و هم خر افتاد

و انان که نیوفتاده بودند           مجنون لقبش نهاده بودند

او نیز به وجه بی نوایی          می داد بر این سخن گوایی

از بس که سخن به طعنه گفتند   از شیفته ماه نو  نهفتند

از بس که چو سگ زبان کشیدند  زاهوبره سبزه را بریدند

لیلی چو بریده شد ز مجنون       می ریخت ز دیده در مکنون

مجنون چو ندید روی لیلی        از هر مژه ای گشاد سیلی

می گشت به گرد کوی و بازار  در دیده سرشت و در دل ازار

می گفت سروده های کاری     می خواند چو عاشقان به زاری

او می شدو می زدند هر کس   مجنون مجنون ز پیش و از پس

او نیز فسار سست می کرد     دیوانگیی درست می کرد

می راند خری به گردن خرد   خر رفت و به عاقبت رسن برد

دل را به دونیم کرد چون نار   تا دل به دونیم خواندش یار

کوشید که راز دل بپوشد        با اتش دل که باز کو شد

خون جگرش به رخ برامد     از دل بگذشت و بر سر امد

او در غم یارو یار ازاو دور    دل پر غم و غمگسار ازو دور

چون شمع به ترک خواب گفته  ناسوده به روز و شب نخفته

می کشت زدرد خویشتن را    می جست دوای جان و تن را

می کند بدان امید جانی         می کوفت سری بر استانی

هر صبحدمی شدی شتابان    سر پای برهنه در بیابان

او بنده ی یارویار در بند     از یکدیگر به بوی خرسند

هر شب ز فراق بیت خوانان  پنهان رفتی به کوی جانان

در بوسه زدی و باز گشتی    باز امدنش دراز گشتی

رفتنش به از شمال بودی      باز امدنش به سال بودی

در وقت شدن هزار پر داشت  چون امد خار در گذر داشت

می رفت چنان که اب در چاه           می امد صد گریوه در راه

پای ابله چون به یار می رفت           بر مرکب راهوار می رفت

باد از پس داشت چاه در پیش          کامد به وبال خانه ی خویش

گر بخت به کام او زدی ساز          هرگز به وطن نیامدی باز 


دوستای گلم تصمیم گرفتم از قصه ی اول لیلی مجنون براتون بزارم من خودم خوندمش فوقالعادستامیدوارم خوشتون بیاد

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت12:45توسط ستاره | |

 منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب .

باران رحمت بی حسایش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی به خطای منکر نبرد .

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ی ابر بهاری رافرموده تا بنات و نبات در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال  شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره ی تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربتش نخل باسق گشته .

هر گه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه حق جل و علا بر دارد ایزد تعالی در او نظر نکند بازش بخواند باز اعراض کند بار دیگرش به تضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید دعوتش اجابت کردم و امیدش بر اوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم .

گلستان سعدی دیباچه ای از بهترین نمونه های تحمیدیه .

 


 

بگذارتا بگرییم وقتی که صداهامان دیگر سرود عشق نمی خوانند بگذار تا بگرییم آنگاه که باران محبت

گلهای تشنه را سیراب نمی کند و دلهامان اسیر خشم درب های هزاران قفل است بگذار تا بگیرییم در

جهانی که چشمه های اشک تا ابد خالی از رگبار پاکی هاست و هرگز برای مصیبت ها سزاوار نمی گردد

در کالبد سخت ماندن در عرصه ی جهالت و کامجویی ها در جهان یاس و نا امیدی اسیرم که حتی انفجار

هزاران بغض نهفته ی سینه هامان نیز همواره راهی برای فرو شکستن زنجیر ها نیستند .

بگذار تا بگریم آنگاه که چشم خیره می گردد بر حزن و اندوه . نگاهی بر سیطره ی پیرامون بی رحمی ها

و باری دگر بار محبت در آستان فرو ریختن در پشت دیوار های مخوف حیاتمان طلیعه ی پر نشاط خود را

به رویمان باز نمی کنند و وجود حسرت بارمان بر آرزوی قدرت و مروت و احساس به انتظار ملموس قرن ها

 خیره مانده و کویر خشک سینه ها بر تب آفتاب سوزان هرگز چشمه های زلال عشق بر تن بی جان خود

 لمس نمی کنند و برای آخرین بار می گریم و بر گریه های خویش که به غم آلوده ترین غم های عالم

است می خندم و زل می زنم بر اشکهایم تا اشکهای بی انتهایم گونه های همچو همراهیت را گرم ترو

گرم تر کند تا بازوانم به اندوه زیستنت جوهر قلم را به زیبایی غروب رنگ ها بر صحرای این اوراق زوال

چنان نقش بندد تا درد درونم را مانند پلی بر اندیشه های مشوش به سوی رهایی و نجات راهبرشود و

تو انی که غیر خود به هیچ زورق نجاتی از گرداب زیستن ابدیت هستی رهنمود نمی کنند بگذار تا بگویم

 و بگریم از جهانی که عدالت رنگ کاج های خشکیده و تکیده به خود گرفته و آن گاه که نعره ها و صداهای

 بی کسان در پستوی خیال می پیچد و هیچ کس در پهنای دریای پر تلاطم نیست که این صداهای بی

کس را پناهی باشد .

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت18:1توسط ستاره | |

اشک رازی است

لبخند رازی است عشق رازی است

اشک ان شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترک ام مرا فریا کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافتم

با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام

و دست هایت با همه ی دستانم اشناست

در خلوت روشن با تو گریستم

برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خواندم زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بودند

دستت را به من بده دست های تو با من اشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم به سان ابر که با طوفان

به سان علف که با صحرا به سان بارا ن که با دریا به سان ژرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من ریشه ی تو را دریافتم

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست


 

سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم

خار کن با پشته ی خارش به راه افتاد

عابری خاموش در راهی غبار آلوده با خود گفت

هه چه خاصیت که آدم سایه ی یک ابر باشد

کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم

برزگر پیراهنی بر چوب روی خرمنش آویخت

دشت بان بیرون کلبه سایبان چشم های اش کرد دستش را و با خود گفت

هه چه خاصیت که آدم کفتر تنهای برج کهنه ای باشد

آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم

کودکان در دشت بانگی شادمان کردند

گاری خردی گذشت ارابه ران پیر با خود گفت

هه چه خاصیت که آدم آهوی بی جفت دشتی دور باشد

ماهی دریا شدم نی زار غوکان غمین را تا خلیج دور پیمودم

مرغ دریایی غریوی سخت کرد از ساحل متروک

مرد قایقچی کنار قایقش بر ماسه ی مرطوب با خود گفت

هه چه خاصیت که آدم ماهی ولگرد دریایی خموش و سرد باشد

کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم سایه ی ابری شدم بر

 دشت ها دامن کشاندم آهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم

 ماهی دریا شدم بر آب های تیره راندم دلق درویشان به دوش افکندم و او را خواندم

یار خاموشان شدم بیغوله های راز گشتم

هفت کفش آهنین پوشیدم و تا قاف رفتم

مرغ قاف افسانه بود افسانه خواندم باز گشتم

خاک هفت اقلیم را افتان و خیزان در نوشتم

خانه ی جادوگران را در زدم طرفی نبستم

مرغ آبی را به کوه و دشت و صحرا جستم و بی هوده جستم

پس سمندر گشتم و برآتش مردم نشتم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت17:26توسط ستاره | |

نفس کوچک باد بود و حریر نازک مهتاب بود و فواره و باغ بود و شب نیمه ی چهارمین بود که

 عروس تازه به باغ مهتاب زده فرود امد از سراگام زنان اندیشناک از حرارتی تازه  که در رگ

 های کبود پستانش می گذشت و این خود به تب سنگین خام مانند بود که لیمون نارس از ان

بهره می برد و در چشم هایش که به سبزه و مهتاب می نگریست نگاه شرم بود از احساس

عطشی نو شناخت که در لمبرهایش می سوخت و این خود عطشی سیری نا پذیر بود چونان

نا سیرابه ی جاودانه ی علف که سرسبزی صحرا را مایه به دست می دهد و شرمناک خاطره

 ای لغزان و گریزان و دیر به دست بود از آن چه با تن او رفت میان او بیگانه با ماجرا و بیگانه مر

 دی چنان تند که با راه هایش تن اش آن گونه چالاک یگانه بود و بدان گونه آزمند بر اندام خفته

 ی او دست می سود و جنبش اش به نسیمی می مانست از بوی علف های آفتاب خورده پر

که پرده های شکوفه را به زیر می افکند تا دانه ی نارس  اشکاره شود

نفس کوچک باد بود و حریر نازک مهتاب و فواره ی باغ بود که با حرکت های بازو های نازکش بر

 ابگیر خورد می رقصید و عروس تازه بر پهنه ی چمن بخفت در شب نیمه ی چهارمین و در ان

 دم من در برگچه ای نو رسته بودم یا در نسیم لغزان و ای بسا که د ر اب های ژرف و  نفس

بادی که شکوفه ی کوچک را بر درخت ستبر می جنباند و در من ناله می کرد و چشمه های روشن باران در من می گریست

نفس کوچک باد بود و حریر نازک مهتاب بود و فوراره ی باغ بود و عروس تازه که در شب نیمه

ی چهارمین بر بستر علف های نور سته خفته بود با اتشی در نهادش از احساس مردی در

کنار خویش بر خود بلرزید

و من برگ و برکه نبودم نه باد و نه باران ای روح گیاهی تن من زندان تو بود و عروس تازه پیش

از انکه لبان پدرم را بر لبان خود احساس کند از روح درخت و با و برکه بار گرفت  در شب نیمه

 ی چهارمین و من شهری بی برگ و باد را زندان خود کردم بی انکه خاطره ی باد و برگ از من بگریزد

چون زاده شدم چشمانم به دو برگ نارون می مانست رگانم به ساقه ی نیلوفر دستانم به

پنجه ی افرا و رو حی لغزان به سان باد و برکه به گونه ی باران و چندان که نارون پیر از غضب

 رعد به خاک افتاد دردی جان گزا چونان فریاد مرگ در من شکست

و من ای طبیعت مشقت الود ای پدر فرزند تو بودم .

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت23:14توسط ستاره | |

خداوندان درد من اه خداوندان درد من

خون شما بر دیوار کهنه ی تبریز شتک زده

درختان تناور دره ی سبز بر خاک افتاد

سرداران بزرگ بر دارها رقصیدند

و اینه ی کوچک افتاب در دریاچه ی شور شکست

فریاد من با قلبم بیگانه بود

من اهنگ بیگانه ی تپش قلب خود بودم زیرا که هنوز نفخه ی سرگردانی بیش نبودم

زیرا که هنوز اوازم را نخوانده بودم زیرا که هنوز سیم و سنگ من در هم ممزوج بود

و من سنگ و سیم بودم من مرغ و قفس بودم

و در افتاب ایستاده بودم اگر چند سایه ام بر لجن کهنه چسبیده بود

ابر به کوه و به کوچه ها تف می کرد

دریا جنبیده بود پیچک های خشم سر تا سر تپه ی کرد را فرو پوشیده بود

باد اذرگان از ان سوی دریاچه ی شور فرا می رسید به بام شهر لگد می کوفت و غبار لوله های خشم ناک را به روستاهای دور دست می برد

سیل عبوس بی توقف در بستر شهر چای به جلو خزیده بود

فراموش شدگان از دریاچه  و دشت تپه سرازیر می شدند تا حقیقت بیمار را نجات بخشند و به یاد اوردن انسانیت را به فراموش کننده گان فرمان دهند

من طنین سرد گلوله ها را از فراز تپه ی شیخ شنیدم

لیکن از خواب بر نجهیدم زیرا که در ان هنگام هنوز خواب سحر گاهم

با نغمه ی ساز و بوسه ی بی خبری می گذشت

لبخند های مغموم فشردگی غضب الود لب ها شد

ارومیه ی گریان خاموش ماند

و در سکوت به غلغله ی دوردست گوش فرا داد

تکه تیری غریو کشان از خاموشی ویران برج زرتشت بیرون جست من به جای دیگری می نگریستم

صداهای دیگر بر خاست

برده گان بر ویرانه های رنج اباد به رقص بر خواستند

مردمی از خانه ی تاریک سر کشیدند و برفی گران شروع کرد

پدرم کو توال قلعه های فتح نا کرده بود

دریچه ی برج را بست و چراغ را خاموش کرد

برف پایان نا پذیر بود اما مردمی از کوچه به خیابان می ریختند که برف پیراهن گرم برهنگی شان بود

من در کنار اتش می لرزیدم

من با خود بیگانه بودم و شعر من فریاد غربتم بود من سنگ و سیم بودم و راه کوره های تفکیک را

نمی دانستم

اما انها وصله ی خشم یکدیگر بودند

انان اسمان بارانی را به لبخند برهنگان و مخمل زرد مزرعه را به رویای گرسنگان پیوند می زدند در برف و تاریکی بودند و از برف و تاریکی می گذشتند و فریاد انان میان همه بی ارتباطی های دور جذبه ای سر گردان بود

انان مرگ  را به ابدیت زیست گره می زدند

و امشب که باد ها ماسیده اند و خنده ی مجنون وار سکوتی در قلب شب لنگان گذر کوچه های بلند حصار تنهایی من پر کینه

می تپد کوبنده ی نا به هنگام در های گران قلب  من کیست

آه لعنت بر شما دیر امده گان  از یاد رفته تاریکی ها و سکوت اشباح و تنهایی ها گرایش های پلید اندیشه های نا شاد

لعنت بر شما باد

من به تالار زندگی خویش دریچه ای تازه نهادم و بوسه های رنگ های نهان را از دهانی  دیگر بر لبان احساس استادان خشم خویش جای داده ام

دیر گاهی است که من سراینده ی خورشیدم و شعرم  را بر مدار های مغموم شهاب های سر گردانی نوشته ام که از عطش نور شدن خاکستر شده اند

من برای روسبان و برهنگان می نویسم

برای مسلولین خاکستر نشینان برای انان که بر خا ک سرد امیدوارند

و برای انان که دیگر به اسمان امید ندارند

بگذار خون من بریزد و خلا میان انسان ها را پر کند

بگذار خون ما بریزد و افتاب را به انسان های خواب الود پیوند زند

استادان خشم من ای استادان درد کشیده ی خشم

من از برج تاریک اشعار شبانه بیرون می ایم

و در کوچه های پر نفس قیام فریاد می زنم من بوسه ی رنگ های نهان را از دهانی دیگر بر

لبان احساس خداوندگار درد خویش جای می دهم

 

احمد شاملو

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت21:11توسط ستاره | |

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد

چه سیب های قشنگی

حیات نئشه ی تنهایی است و میزبان پرسید قشنگ یعنی چه ؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال و عشق تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها  برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

و نوشداروی اندوه

صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

و حال شب شده بود چراغ روشن بود و چای می خوردند

چرا گرفته دلت مثل انکه تنهایی

چقدر هم تنها خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها  هستی

دچار یعنی عاشق

و فکرکن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار ابی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست

نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی اب بالش خوبی است

برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست

و عشق صدای فاصله هاست همیشه عاشق تنهاست

 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

دوستای گلم این دفعه چند خط از شعر مسافر سهراب نوشتم یادش بخیر دوم دبیرستان بودم دبیر ادبیاتمون می گفت نوجونا و جونای ما جونی و نو جونی شونو با شعر های سهراب می گذرونن اون موقع راست می گفت چون اکثر بچه هایی که من می شناختم  کتاب های سهراب می خوندن ولی متاسفانه الان شاید از اون آدم ها فقط ده درصدشون دیگه سهراب بخونن بقیه جونیشونو با کارای پوچ و تکراری می گذرونن امیدوارم که شما دوستای گلم از اون دسته آدم ها نباشید این شعرش خیلی قشنگه من یه چند خطشو نوشتم البته ترتیب رو رعایت نکردم امیدوارم خوشتون بیاد 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت10:52توسط ستاره | |

رويش حساس

با بال هاي ابي احساس در دورترين اسما ن خيال اوج

 مي گيرم زندگي اينجا لحظه ي ايستادن و گريستن است

و جاري شدن ودر خواب سبز بهار بغضي در گلوي محبت

نشسته است باور كن از حضور اينه ها گفتن به سختي

تمام درد هاي نگاه است و به سختی تمام سكوت هاي من

 اي كاش لحظه هاي زمين به قد شبهاي انتظار ابي بود و پنجره ها

 خواب خورشيد را تعبير مي كردند انگاه بغضهاي كودك تنهايي

 در قناعت به لالايي مهتاب نمي مرد و چشم هاي عاطفه نور

باران بود گهواره ها قلب بزرگترين درد ها را تكان مي دادند

 و سبز ترين رويا ها متولد مي شد افسوس پشت اندوه دريا

گريستن فراموش شده است فرصت تماشاي مهرباني را از 

 زندگي ربوده اند ولي تو اي صداقت شفاف مي داني تنها تو مي داني

 كه نغمه هاي كودكانه ي من به جست و جوي كمي باران است و باغچه

اي نور براي رويش پاييز پاييز كه سبز ترين اتفاق زمين است اگر چشم هايم

 را با بهار بياميزيم باز هم سكوت مي بارد اسمان خواب پرواز

 مي بيند و تو چه قدر سر شاري پرنده ها هر روز به سمت

 نگاه تو مي ايند و دانه هاي روشن باران بر ايشان كافيست

اي كاش لحظه هاي زمين به وسعت مهرباني دست هاي تو

 بود كه هر شب ستاره مي كارند و از تولد خورشيد لبريز اند

 اي صداقت شفاف چه قدر دل تنگم بيا دعا كنيم براي شفافي قلب زمين

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت12:6توسط ستاره | |

خدایا در وصف تو چه بگویم ؟ تو را چگونه بخوانم ؟ و شعر بندگی ام را چگونه بسرایم

تو را با کدامین کلام بر زبان جاری سازم  ؟ چگونه خرد محدود را یارای ان باشد که به معرفت خالق نا

 محدودش دست یابد و چگونه معلولی را سزد که بر ذات علت خویش پیدا کند

ای خدای من ! در هر کرانه ی این جهان پر شکوه زمزمه ی نام توست و هر که و هر چه نشان از تو دارد از

 تو می گوید و به تو راه می نماید . زیبایی های عالم وام دار جمال تو و خوبی های آن روایت گر کمال تو و

 عظمت های آن پرتو هایی از شکوه مندی و جلال تو اند .

خدایا ! اگر تو خود صاحب این خوبی ها و کمالات نبودی چگونه می توانستی این چنین به دیگران خوبی و کمال ببخشی ؟

پس ای خدای من تو را با نام همه ی خوبی ها می خوانم و با همه ی اسم ها نیکو صدا می زنم .

پس ای مدبر حقیقی جهان ای صاحب و مالک هستی تنها پناهگاه و ماوای بی کسان و بی پناهان

تویی, تنها یاور و یار دادخواهان تویی ,سختی ها را تو آسان می کنی آرزوهای دور را تو نزدیک می کنی

و گمراهان را تو هدایت می کنی در گرفتاری هایم به تو امید بسته ام و در نا امنی ها و نا به سامانی ها

 تنها تو آرام جانم هستی پس ای خدای من جز تو به چه کسی پناه برم و از چه کسی جز تو مدد طلب

کنم

ای بهترین مقصود ! ای بهترین محبوب ! ای محبوب تر از هر محبوب ! ای همدم غریبان ای سامن بخش

 هر پریشان  ای همدم بی پناهان و ای یاری دهنده ی بی کسان در خلوت و تنهاییم از تو می گویم برای

 تو می گویم و به امید تو زنده ام در آن هنگام که تنهایی  سراسر وجودم را گرفته تنها تویی که به یاری

ام میایی تنها تویی که از من دست گیری می کنی پس از تو مدد می طلبم و جز به درگاه تو چشم به

درگاه هیچ احدی نمی دوزم ...............................


 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت16:1توسط ستاره | |

پروردگارا

پروردگارا دعایم به درگاه تو این است :

بی نوایی و تنگ چشمی را از دلم ریشه کن ساز و از بیخ و بن بر کن

اندکی نیرویم بخش تا بتوانم بار شادی  ها و غم ها را تحمل کنم

نیرویی به من ارزانی فرما تا عشق خود را در خدمت و کمک ثمر بخش سازم

توانی به من عطا فرما که هیچ گاه چیزی را از بی نوایی نستانم و در برابر گستاخ و

مغرور زانوی دنائت خم نکنم قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلق  به جیفه های

ناچیز روزگار بی نیاز کنم و از هر چیز رنگ تعلق دارد بی نیازش سازم .

و نیرویی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمال عشق و نهایت محبت تسلیم 

 خواسته ها و رضا ی تو کنم .

خدایا از تو می خواهم به ما کمک کنی تا در غرور و نخوت خود سر گردان نشویم .

ای خدای بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن که همه ی وجود خود را با

عشق و رغبت قربانی حق کنیم

خدایا آن چنان تارو پود وجود ما را به عشق خود عجین کن که در وجودت محو شویم .

خدایا ما را از گرداب خود خواهی و از گردباد هوا و هوس نجات ده و به ما قدرت ایثار عطا کن

خدایا  در لحظات سخت امتحان نور ایمان بر قلب ما بتابان و ما را از لغزش نگاه دار.

خدایا به ما قدرت ده تا طاغوت خود پرستی را به زیر افکنیم و حق و حقیقت را فدای

منفعت های شخصی نکنیم .

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت21:49توسط ستاره | |

 

ای آرمان دل های مشتاقان

و ای نهایت آرزوی عاشقان

دوست داشتن تو را از خودت در خواست می کنم

و دوستی آنهایی را که تو را دوست دارند

و دوستی هر کاری را که مرا به قرب تو می رساند

و می خواهم که خودت را نزد من

محبوب تر از همه چیز دیگر قرار دهی

و عشقم  به خودت را

به سوی خرسندی بگردانی

و شوقم به خودت را

باز دارنده از نافرمانی ات سازی

ای محبوب تر از هر محبوب

ای همدم غریبان ای سامان بخش هر پریشان ای پروردگار من

آن هنگام که تنهایم انیسم تویی آنجا که وا مانده ام دستگیرم تویی

ای آفریدگار ما

صحرای عطشان دلهای ما را به بارش سحاب رحمتت سیراب نما و به ما کرامت

بده تا با یا د تو برای تو و به سوی تو زندگی کنیم  


من در فراسوی صخره های نگاهت در جاده ی بی راهه ی باور تو

 در روزنه های سیاه سرنوشت خویش سر گردانم من سرشار از کابوس های

نیمه تمامم مملو از حرف های پوسید ه و دست های ترک خورده کاش می توانستم

از این پستی بلندی ها بیرون بیایم من در این بازار ویرانه ی عشق به دنبال شهر

 باورها می گردم من از پنجره ی بسته به روی عشق بیزارم کاش می شد عشق

 را باور کرد کاش می شد محبت را در کوله بار بدی ها گذاشت ای کاش می شد

 معنی دوست داشتن را به آنان که خود را به  فراموشی سپرده اند فهماند من در

 این جاده ی سختو سرد تنها تو را یافتم تنها تو را در باورم گنجاندم تویی که با بودنت

خشکی را از من فراری می دهی کویر دلم را به گلستان تبدیل کردی من

با تو قدم در راه گذاشتم و همان شب ترسناک و هراسناک برایم عاشقانه شد .............

 


 

دوباره داغ نخستین که او نمی ماند

عذاب روز جدایی کسی چه می داند

خدا کند که بمیرم بدون چشمانت

و پشت پنجره غربت مرا بمیراند

الهی آتش عشقت دوباره شعله کشد

تمام دفتر عمر مرا بسوزاند

همیشه اول رفتن نگاه غمگینیست

اگر چه چشم تو را هم کمی نگریاند

چقدر قصه ی ما ساده است باور کن

اگر که حرف دلم را غزل نپیچاند

همان گناه همیشه دلیل ماندن من بود

همیشه اخر قصه کسی نمی ماند

اگر چه قصه ی ما هم تمام شد دیروز

هنوز قصه ی ما را پرنده میخواند

 



سلام دوستان

می خواستم یه چیز بگم اگر کسی به وبلاگ من میاد و از نوشته هام خوشش نمیاد بگه ولی ازتون خواهش می کنم حرف بد زشت نزنید اون اقایی هم که اومده بود و حرفای زشت زده بود اگر مشکلی داره بگه تا هم ای دی می دم هم تلفنم رو ببینم ایا من با ایشون برخورد بدی داشتم یا ایشون رو ناراحت کردم که اومدن تو قسمت نظرات حرف های خیلی بدی زدن


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت20:52توسط ستاره | |